تبليغاتX
ماجراهای من و تو یعنی ما

سلام دوباره به دوستای گلم

وای که اینهمه حرف قلمبه شده اینجا که نمیدونم کدومو بنویسم

شماها خوبین دوست جونیا؟؟؟

 

اول که دیروز امتحان میان ترم داشتم واسه این وقت نشد آپ کنم...این شد که حرفام قلمبه شده...چیز خاصی نیست ولی همون روزانه هام بدون همسری!!!

 

دوست جونام پرسیده بودن نرفتین زعفرون چینی باید بگم رفتیم و این همسری جون ما هم کار کردن در حد شگفت اور!!! کلا فقط 10-20 تا گل چیدن و مرتب میگفتن اصلا کار سختی نیست فقط من عادت ندارم!!! دیگه اینکه زعفرون مجانی نصیبشون شد ...ازونجا هم که بچم آشپزیش حرف نداره هی میپرسه من اینارو چه کار کنم!!!همین دیگه ادم خوبه به یکی زعفرون بده که بدونه!!! فقط رفته قیمت کرده اونجا بوده گرمی 16 دلار و میپرسه مگه این زعفرون به چه دردی میخوره اخه اینقده گرونه؟؟؟حالا من چی بگم به این همسری جانم!!!

کلا تو زمین زعفرون هم به شغل شریف عکاسی مشغول بود تا شغل شریفتر گل چینی و خودش کار نمیکرد کارگرا رو هم از کار انداخته بود تا مشغول تماشای ما باشن یا در حال صحبت و غیبت در مورد ما!!!

 

جان یک موردی یادم اومد که بگم که همسری جونمون بعد ازین ملاقات تبدیل شدند به یک عدد کدمردو شما بخونین بر وزن کدبانو!!!

چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون همسری جان تازه بعد ازدواجمون اشپزی یاد گرفته تا از شر غذای بیرون راحت بشه...البته کار خونه خیلی بلده ها چون مجردی زندگی میکنه ولی تو خونه خودشون دست به سیاه و سفید نمی زده و بعد دیدن جماعت ذکور ایرانی که به شدت اشنا به مسایل خانه داری هستن از تعجب شاخ دراورده بود...

بماند که خودشون همیشه کارگر دارن و راننده و از همه نوع قشر زحمتکش تو خونشون پیدا میشه ولی خب کلا تو فرهنگشون مردا فقط تو خونه خودشون(بعد ازدواجومیگما) کار میکنن نه خونه پدرزن واز دیدن کدمردی دامادهای ایرانی بیشتر شاخ دراورده بود و در روزهای اخر سعی میکرد بیاد کارایی که مامان میگه رو درست مو به مو اجرا کنه تا بشه داماد ایرانی مامانم(ای من فداش بشم شبی که مهمونی داشتیم دیگه خیلی کمک داد بهمون) چون میگه من یک نفرم باید خودمو تطبیق بدم با ایرانیا و منم که برم پیش همسری اینا همین کارو میکنم...

 

شب مهمونی عروس عمه جونم بود که موقع پذیرایی به همسری گفتم میری دیس رو از بابا بگیری تعارف کنی؟؟؟همسری گفت سارایی جون به خدا خجالت میکشم، منم دیگه اصرار نکردم چون دراین مورد میدونم واقعا سختشه  و به من هم گفته بود طرف ما دخترا پذیرایی میکنن واگه غریبه تر باشن خدمتکارا واسه این براش سخت بود.

تا وقت شام...که پسرعمه ای و داماد عمه جونم بلند شدن کمک بدن که من بازم به همسری گفتم عزیزم میتونی یک کمک کوچولو بدی(کار سختی نیست ولی چون میدونم خجالت میکشه ازش پرسیدم) چون بقیه هم دارن کمک میدن؟؟؟اونم گفت سارایی جون من نیاز به زمان دارم تا عادت کنم...منم دیدم بده هی هر دفعه اصرارش کنم تصمیم گرفتم چیزی نپرسم تا هرموقع خودش میتونه بیاد...که دیدم پدرزن پسر عمه ای رو کرده به من میگه داماد شما بلد نیستن سفره بچینن؟؟؟؟!!!! و من مردم از خجالت به همراه یک عدد همسری قرمز شده از خجالت و طفلی همسری اومد کمک داد ومامان هم کلی به همه گفت همسری خیلی کمک کرده  از عصر تو اشپزخونه اس والان خسته اس اخه مامانی میدونست واسه همسری سخته خجالت میکشه و تا عادت کنه به فرهنگمون زمان نیاز داره.

همسری هم تا اخر شبی هی خجالت کشید ونتونست شام بخوره!!...و تا دو روز بعد هی از من عذرخواهی میکرد و میگفت سارایی من نیاز به زمان دارم تا عادت کنم تو ناراحت نشی فکر نکنی من فرهنگتونو دوست ندارم و منم هی میگفتم همسری جون خواهش اون اقاهه یک چیزی گفته مامان بابایی اصلا اینطوری فکر نمیکنن...

چه میدونم اخه اون اقا باید درک کنه همسری من ایرانی نیست و تازه هنوز بار دومیه میاد خونمون البته من به دل نگرفتم چون پاگشای دختر خودش  وقتی به پسر عمه ای گفت آب میخواد و اون رفت که واسش بیاره جلوی ما به دخترش گفت اصلش اینه که شما باید بری بیاری اینجا خونه مادر شوهر شماست! اخه طفلی هنوز بار اولش بودو مهمون بود اونجا و من این موضوعو شونصد بار به همسری گفتم که درک کنه اون اقا اخلاق کلیش همینه!

اینو نوشتم تا بعدا یادم بمونه همسری چقدر واسه من احترام قائله و من هم باید روزی که برم اونجا سعی کنم عروس خوبی باشم و غذاهای خوشمزه درست کنم!!!اخه طرف همسری اینا اشپزی عروس واسشون نشانه احترامه باز خوبه ظرف نمیخواد بشوری!!!

یعنی اشپزی حرمت داره اونجا(البته منم اشپزی رو دوست دارم)...همه کاراشون با خدمتکاراست غیراشپزی که نشان عشق و علاقه اس و خانمهای هر خونه خودشون انجام میدن...البته کارگر هست کمک بده ولی اصلش با خانم خونس....ولی میدونم غذاهای منو دوس ندارن بس که کم نمک و کم چربی و بدون فلفله به قول آمی جانم : ((شما برای صحت غذا میخورید ما برای ذائقه ))

ولی همین که غذایی درست کنم واسشون خیلی مفهوم داره...اینو نوشتم تا تلاشای همسری رو تو ایران واسه احترام ما یادم نره ......

حالا یادم اومد که منم نمیتونم غذاهای اونا رو بخورم!!! اگه بخورم باید هزار دور دور خونشون بچرخم!!!

  

دوباره دلم شب یلدا میخواد...شب یلدای پسر عمه ای هم دعوتیم ولی چون شب اول محرم میشه از رقص و ساز و اواز خبری نیست...... راستی عکسای شب یلدا رو هم تو ادامه مطلب میذارم...همونایی که خودم ساده تزیین کردم.

 

سانی جونم یک پست قشنگ نوشته از تضاد درونیه سنت و مدرنیته نمیدونم عجیب همون حس رو دارم...کاش میشد مدرن بود ولی با فرهنگای قشنگ قدیمی و البته بدور از تعصب های اون زمان...

گاهی که با همسری حرف میزنم خیلی احساس خوبی دارم ارزش های فرهنگیشون مثل قدیم ایرانه ولی تو دنیای مدرن به جز مواردی که خوبه اونام به روزتر باشند تو بقیه چیزا از فرهنگ ما که قاطی پاطی شده منظمتره و حس تعلق بیشتری میده...

همسری از شب یلدا خوشش اومده به من میگه نمیشه دوباره شب چله واست بگیریم سال دیگه!!!بعدم زودی میگه میدونی که ما مراسمامون واسه عروس تازه بعد عروسیه منم از خدا خواسته میگم چرا که نه...میگه میشه پیش ما مراسم بگیری خونواده منم با این رسم قشنگ اشنا بشن و منم که بعد شب یلدای خودم بدجوری هوس شب چله ی سنتی کردم زودی میگم باشه باشه ولی میریم لباس سنتی میدوزیم با تزیین سنتی(دروغ چرا یک عکسی دیدم تزیین سنتی  داشت دلم هواشو کرده )فکر کردم لباس سنتی هم بپوشم معرکه است بعدش همسری میگه مگه شما هم لباس سنتی دارین؟؟؟یک حالی شدم ازین که ایرانیم ولی همسرم تو باورش هم نمیگنجه که ما هم لباس سنتی داریم...تازه من هی میگم لباس عروس ما واونم میگه شما نه غربی....

نمیدونم اصلا این خوبه یا بد خوشحال باشم یا نه ولی دوست داشتم نشونه های کشورم کمتر تو نمادهای غرب گم میشد...

میدونید ولنتاین که میشه خیلیاتون تو جنب و جوشین که کادو بدین وبگیرین ولی همین شماها 10 سال پیش اسمشم به گوشتون نخورده بود ولی روز اسپند هرمزگان روز عشق و دوستی  ایران باستان(حتی املای صحیحشم به مرور زمان به دست فراموشی رفته) رو کمتر شنیدید یا اگر تازگی ها تو رقابت با ولنتاین اسمش به گوشتون رسیده هنوز واسش اهمیتی قایل نیستید وتوکشورمون هیچ کاری واسش انجام نمیشه حتی با اینکه چند روزی با ولنتاین بیشتر فاصله نداره...

این یعنی بقیه خیلی بیشتر از ما دارن سعی میکنن که فرهنگشون رو جهانی کنن و ما داریم بیشتر سعی میکنیم از خودمون فاصله بگیریم...

دلم درد اومد که دیدم شب یلدامون داره از ایرانیت فاصله میگیره و مهمونیاش سبک غربی شدن رو میگیره گرچه که اصلش ایرانیه...

 

نمیدونم اصلا چی خوبه و چی خوب نیست به قول سانیا جون تضادی درونیه!!!

چون نمادها بعدا ارزش میشند طوری که ما خودمون هم نمیفهمیم تا اینکه یک روزی میبینیم اثری از نمادهای خودمون نیست همینطوری که تو گذشته ها مهرگان و خیلی چیزا رو به قصد خیر یا شر ازمون گرفتن شاید چند نسل بعد ما ندونن نوروز و سنتاش یعنی چی همینطور که ما از مهرگان همینقدر میدونیم که جشن شکرگذاری بعد برداشت محصول بوده و در حد نوروز عظمت داشته ولی من حتی نمیدونم چه سنتیا واسه این جشن بوده ولی خیلی از ماها خصوصا اگه زبان انگلیسی بلد باشیم میدونیم روز شکرگذاری مسیحیا واسه چی هست و چه سنتیا داره...

خیلی مثل اینا هست...یادم میاد اولین بار تو کلاس زبان در مورد مراسم شب عید فهمیدم که رسم بوده میرفتن دم خونه ها و نقل و شیرینی میگرفتن(ملاقه زنی شب عید) اونم زمانی که معلم زبان سعی میکرد مشابه این رسم رو تو کریسمس واسمون توضیح بده!!!

 

یا اینکه بابانوئل واسه ما اشناتره ازحاجی فیروز....نمیدونم اینا درده یا....

 

خوبه ادم از فرهنگای دیگه بدونه...خوبه دنبال قشنگیاشون باشه ولی کسی که تو خونه خودش همه ی اینارو داره چرا از دیدن مال همسایه بیشتر ذوق میکنه؟؟؟ چون...چون هیچکسی تو خونش این قشنگیا رو بهش نشون نداده...بهش نگفته خودشم اینا رو داره...تبادل فرهنگی خیلی قشنگه ولی به شرطی که دو طرفه باشه به شرط فراموش نکردن خودت باشه...!!!

احترام به فرهنگای دیگه خوبه ها اصلا یکی از دلایل من واسه ازدواجم این بود که برم سراغ چیزای جدید ولی نه بعد فراموش کردن خودم...شاید واسه اینکه چیزای قشنگمون رو یاد هم بدیم و بدیهای فرهنگمون رو راحتتر بذاریم کنار...

 

وای که دلم خیلی پر بود ها!!!

تازه بعدا میام خیلی چیزای دیگه رو مینویسم مثل اینکه ایرانیا 4000 سال قبل وسیله پرواز داشتند بعد اینا میان میگن برادران رایت!!! و تو کتاب درسی ما هم تو دبستان میان میگن به به ببینین برادران رایت چه کردن!!!ازین دست که فراوونه!!!ای خداااااااا

 

دوست دارم خیلی بنویسم ولی خب هیچ وقت اونقدرا نویسنده خوبی نبودم که عین احساسم رو منتقل کنم ولی شما دوست جونا سعی کنین منظور اصلیمو درک کنین ممنون میشم!!!

چه درد دل فرهنگی کردم من در حد .........

 همین دیگه چیزی یادم نمیاد بگم...

دعا یادتون نره واسه همه

تا بعد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:5  توسط ساراسارا  | 

سلام سلام سلام

سلام زیاد بعد یک عالمه غیبت موجه

 

دوستای گلم خوبین؟؟؟ من که خوب بودم ولی الان تو شوک به سر میبرم و نمیدونم ....

اول یک معذرت خواهی به دخملی جون وشقایقی جون بدهکارم و بعد هم به همه ی دوستان...راستش همسری که اومده بود بعد دوروز موبایلم و بعد هم اینترنتم به ملکوت رفتن.خیلی شرمنده دخملی شدم که قرار بود بهش خبر بدم ولی سیم کارت موبایلم مشکل پیداکرده بود و همینطور گوشیم و نت هم نداشتم تا اینکه نت این اواخر وصل شد  واسه این شرمنده شدم دخملی جون مغذرت...شقایقی جونم ازینکه به یادم بودی خیلی ممنون ولی هنوز گوشیم خرابه....

 

 

خب حالا ماجراهای منو همسری

۱- سورپریز:

قرار بود شبی که همسری میاد مهمونی باشه که کنسل شد وکارگرمون نیومد و منو دختر خاله ای مثه دو تا کوزت افتادیم به جون خونه که چشمای همه گرد شده بود که این سارا چی به سرش خورده اینقده فعالانه کار میکنه و تازه میخواد بره مهمونی و داره شام هم اماده میکنه! جل الخالق!!!حالا نساب کی بساب! حالا با این کمر خوشحال من و دختر خاله ای هم حالش چندان روبه راه نبود  اخرش خسته شدیم میگه ساراااااااا جون من این سورپریز چه صیغه ای هست بیا بهشون بگیم کمکمون بدن هی ادای خودشیرینارو در نیاریم بعد هر هر حندیدیم به این کارمون که همه انگشت به دهنن از کارای ما!!!

مهمونی که کنسل شد  بابایی تصمیم گرفت یک سری بره سراغ زمینهای زعفرون و منم واسه اینکه بابایی نره و ماشینو بده به من رفتم خودشیرینی که منم فردا باهاتون میام شما شب نرین چون من میخوام برم تولد دوست جونم ،بابایی قبول کرد و منم خوشحال که همه چی مطابق برنامه اس...رفتم دوش گرفتم اومدم  میبینم مامان داره وسایل جور میکنه واسه رفتن!

کجا مامان جون به سلامتی؟؟؟

هیچی عمو زنگ زده میگه زعفرونا خیلی زیاد شده ماشینا واسه اوردن کارگر کافی نیست به داداش بگین امشب بیاد که صبح زود بریم کارگر بیاریم چون همه کارگرا تو سه تا ماشین جا نمیشن!!!

حالا منو ای خدا! همین امشب که من بابایی رو راضی کردم!!!ازونطرف هم مامان منتظر بابا که تا بیدار بشه برن و منم سر راه برم تولد!!!حالا منو میخوان ببرن مثلا کجا قاسم اباد مشهد که اخر دنیاس و من میخوام برم کجا؟فرودگاه که اینور دنیاس!!!

بابایی بیدار شد مامان فرتی گفت بدو بدو بریم بعدم به من میگه این چه تولدیه نصفه شبه تو هنوز اینجایی!بدو بریم که دیر شد!

منم دیدم اوضاع وخیمه بابایی رو صدا کردم تو اتاق بهش گفتم بابای عزیزتر از جان ما با اسودگی خیال کامل به شما دروغ گفتیم که میریم تولد !نخیرم تولدی نیست میریم دنبال داماد نایابتون! برین و جوری که همسرتون نفهمن متقاعدشون کنین که امشب جایی نمیرین چون طفلک دخترتون میره تولد از۸-۱۱شب!!!

و بعد جیم زدیم به سوی فرودگاه در حالی که مامانی هی میگفت نصف شب بری من نمیام ها!!!بابا هم میگفت خب من که نگفتم حتما بیای!!!(قربون بابای پایه خودم)

دختر خاله ای با من اومد که ازمون فیلم بگیره...که چقدر هم مسئولین عزیز فرودگاه درکشون بالا بود و لحظه اصلی رو از بین نرده ومیله و شونصد تا ادم میتونین تو فیلم ببینین...همسری جون با تاخیر رسید ووقتی باهام حرف میزد حس غریبگی داشتم بس که این همسری صدا و تصویرش با لحن و چهره واقعیش فرق داره!!!

تو راه با دختر خاله ای قرار داشتیم زنگ بزنه خونه بگه سارا با چند تا از بچه ها میاد سریع کاور مبلا رو بردارین و خواهریایی هم هی با تعجب فکر میکنن کدوم دوست غریبه میاد ...

رسیدیم و بابایی که از قبل تو جریان بود زحمت شام رو کشیده بود به این بهانه که میره روزنامه بخره و خواهری هم میگه بابا روزنامه این موقع شب؟؟ که همه ی اخبارا ده بار پخش شده؟؟؟...بابایی تند تند اماده میشه بیاد پایین استقبال ما و خواهری به بابا میگه اینا دوستای ساران تو چرا اماده میشی منو مامان میریم پیششون!(اخه بابای من عمرا بیاد تو جمع دوستای من) تازه قبلشم خواهرم شاخاش دراومده بود که بابایی داشته چایی درست میکرده چون بابایی زیاد چای نمیخوره اونوقت نصفه شبی چای درست میکرده!

بابا اومد پایین استقبالمون و دختر خالم بالا کمک مامانم که اماده بشه....همسری اومد پشت در اتاق مامانی و مرتب میگفت مامان...مامانی... تا من درو باز کردم و خواهری فهمید همسریه جیغ زد مامان پرید بغلش و رنگش گچ شده بود میگفت پس تولد این بود سارا خانم!!!میگه فکر نکردی من سکته کنم! این تا عصری تو مانیتور بود الان اوردیش تو اتاقم باورم نمیشه!!!

وای هنوز که هنوزه این لحظه ها واسم عجیبن و باورنکردنی...

 

۲- مهمونی:

تا جایی که دلتون بخواد مهمونی دادیم و مهمونی رفتیم!

یکروزش عروسی پسر دوست مامان بود که پسرخاله عروس جدیدمون هم بود(عروس عمه جونم رو میگم) اونجا همسری پیش شوهرخاله عروس بود که تو کنسولگری کار میکرد وحسابی بهش خوش گذشته بود یک همزبون داشت...شب که واسه عروس کشون رفتیم همسری هی ذوق میکرد میگفت اااا مثه مراسم ما...

واسه جهاز دیدن که خانما و مردای نزدیک میرن اونجا ندا دادن که همسری من هم میخواد بره جهاز ببینه و اومد بالا همراه پسر عمه ای بعد هم من زودی چند تا جمله یاد دادم که به عروس داماد واسه تبریک بگه...اخرش گفتم موقع خداحافظی بگو به پای هم پیر بشید انشاالله...

رفت جلو تبریک گفت بعدم گفت به پای هم پی....نشید !!!!که من زودی گفتم بشید و اونم گفت بشید بشید...ذوق کردم فارسی حرف میزد عزیز دلم!!!

بعدش اومدیم بریم پایین گفتم باید با مادر داماد هم خداحافظی کرد و بعد من همسری گفت ممنمون دست شما درد نکنه...الهی به پای هم پیر....که من موندم چی کار کنم...زودی نصفه نیمه گفتم این فقط واسه عروس داماداست  نه اینکه به مادر داماد که خودش همین الان پیر شده بگی!!! ولی خب مادر داماد هم با مهربونی گفت ایرادی نداره سارا جون یاد میگیره کم کم....

ولی بعدش مامان میگه تقصیر توئه با این آموزش دادنت جمله قحطه یک چیز اسون یادش میدادی!!!

تولد خواهری جون هم بود و مهمونی دعوت عروس عمه جون بقیه هم هی راه به راه ما دعوت بودیم!

 

۳- اولین عیدمون:

همسری همه ی کادوها و عیدیا قبل رو واسم اورده بود به رسم ایرانیا و واسه عید غدیر هم که داشت میرفت عیدی گرفته بود و همونجا به همه گفت واسه عید قربان عیدیش میشه یک گوسفند قربانی به رسم خودشون...وای چه ذوقی داشتم واسه قربونی کردن ولی بعدش همسری گفت باید خودت قربونی کنی یعنی چی اونوقت!؟؟؟؟ یعنی که این ساراتون سرش به هوا در حالی که دوتا قصاب سر و بدن گوسفندو گرفته بودن گوسفندو قربونی کرد و از ترس هم زهره ترک شد...بماند که قبلش  کلی با همسری و خواهری تمام دور حیاطو از ترس جیغ زدیم و دویدیم!!!بماند که همسری قبلا گفته بود از سگ و گوسفند خیلی میترسه واون وسط با خواهری در رفتن تو راهرو و من پشت بابایی قایم شدم و بعدم همگی رفتیم تو باغچه و من هم مدام به همسری میگفتیم منو ول کردی به همین راحتی نگفتی سارا کجاست !!! الان اگه بابا نبود و گوسفنده منو خورده بود چه جوری میخواستی خودتو راضی کنی ها ها ها؟؟؟؟؟

بعدم همسری بعد جدا کردن سهم فقرا و خونواده...یک سهم رو واسه خودمون کنار گذاشت و خودش کباب درست کرد...چیزی تو مایه های کباب برگ ایرانی که اسمش بود تیکا...ولی ادویه اش فرق داشت...خیلی خیلی خوشمزه بود و کیفیتش عالی بود...خواستید بگید دستورشو واستون بذارم...ازخوردنش پشیمون نمیشید...

 

۴- یلدای من:

ازونجا که من عشق مراسم یلدام...همسری گفته بود هر جوری بشه واست یلدا میگیرم...واین شد که خودش اومد و شب یلدا گرفتیم...صبح مراسم من زودتر از همسری بیدار شدم و مامان گفت برو ماشین رو از بابا بگیر بعد که اومدی همسری رو بیدار میکنم که برید ...بعد من مامان همسری رو بیدار کرده بود و منم کارم طول کشید تا وسایل تزیینات شب رو بخرم و بیام همسری یک ساعتی منتظرم بودش...از ایفون به مامانی گفتم بگید همسری بیاد کمک...وهنوز صحنه ی زیر پیلوت یادمه که همسری میدوید منم پریدم تو بغلش و هی میگفت ساراجونم کجا بودی چرا منو نبرده بودی...هنوزم یاد اون صحنه واسم مقدسه هر باری که از در پیلوت میام تو راه پله ها..... کاش اون لحظه ها هیچوقت تموم نمیشد کاش!!!

یک مهمونی ساده داشتم همه ی چیدمان میوه و کادوها رو هم خودم انجام دادم به نیابت خونواده همسری جون...به نظر خودم که خیلی ساده و شیک بود...کلی هم عکسای نانازی تو اتلیه و خونه گرفتیم چون همسری گفت یلدات باید تک باشه چون خونواده من نیستن نباید کمبودی حس کنی...فداش بشم همش واسه اینکه یلدامون قشنگ بشه برنامه ریزی میکرد...گرچه مهمونی کوچیکی با ده نفر مهمون بود ولی خیلی خوش گذشت تو جمع صمیمون وهمسری هم خوشحال بود که رسم ایرانیارو واسم انجام داده...خیلی ازش ممنونم که حتی بیشتر از من به سادگی و صمیمت مراسممون فکر میکرد همراه با انجام کامل همه ی رسومات...وای خودم که عاشق سبد میوه ام شدم...همسری فرداش که از در خونه اومد تو دوباره دیدش کلی ذوق زد که دیشب اینقده سبدمون ناناز و ساده بوده ...بعدشم همونجا به مامانی گفت مامان من دیزاین سارا خیلی خوب است ...منم پریدم بوسش کردم واسه این حرف زدنش بهشم گفتم داری فارسی یاد میگیری ها...

ولی من دریغ از یک کلمه یاد گرفتن اردو...هر چی هم فیلم هندی نگاه میکنم فایده نداره!!!اینا همش اها یاها میکنن من قاطی میکنم!!!!

 

۵- خداحافظی:

دوست ندارم این لحظات رو زیاد یاداوری کنم ولی فقط میدونم رفتیم فرودگاه با بلیط اکی شده که مسئولش میگفت اژانسی که بلیطو خریدید کنسلش کرده چون قبلش تماس نگرفتید بگید حتما بلیطو میخواین!!! این قانون جدید از من دراوردی هواپیمایی اسمانه یا اژانسا واسه بازارخودشون در اوردن چون چند نفر دیگه هم همین مشکلو داشتن!یعنی من دیده بودم بلیطو میخری  پولشم دادی همراه تاریخش که مشخصه بعد اگه نخوای بری باید زنگ بزنی کنسل کنی ولی نشنیده بودم باید زنگ بزنی بلیطمو که خریدم قبلا یاداوری کنم میخوامش!!!خوب ادم عاقل اگه خریدم یعنی میخوام اگه نخوام باید زنگ بزنم واسه کنسلی نه اینکه واسه یاداوری که یادتون باشه ما این بلیطو خریدیم!!! ای خدا این هم از قوانین مزخرفی که مفهومش رو نفهمیدم غیر این که لحظات قشنگمون همش تو استرس گذشت که ایا اخرش جایی اضافه میاد یا نه که همسری اخرین مسافری بود که با این مشکل  تونست بره ونفرات بعدی از پرواز موندن چون هواپیما پر شده بود...چه میدونم.....

خیلی خودمو کنترل کردم ولی اخرش اشکم دراومد ازینهمه دوری و اینکه نمیدونم دوباره کی جور میشه بیاد...واسمون دعا کنین زودتر بتونیم عروسیمون بگیریم انشاالله امین

 

 

دوست جون عزیزمم که اونشب دروغکی میخواستم برم تولدش شب عید عقدش بود تو محضر خیلی خوشحالم واسه دوست جونیم

عیدای گذشته همتون هم مبارک باشه...میام پیشتون دوباره مثه قبلنا....

دوستون دارم

تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 18:5  توسط ساراسارا  | 

 سلام دوست جونا...

حال و احوالا؟؟؟؟

خب میرسیم به ماجراهامون...این همسری جون ما از یک ماه هست هی میام نمیام داره...البته بیشترش میام بودا ولی من بکباری هم به این تقویم نگاه نکرده بودم ببینم این وقتایی که همسری میگه میام چه موقعایی میشه!!!

شنبه بس که تو کلاس پر باری نشسته بودم از بیکاری داشتم فکر میکردم که ببینم این 19 یا 20 ام که همسری میگه کی هستش!!!

خوشحال تو موبایل رو نگاه میکنم میبینم نوشته امروز 14ام هستش و منو میگی؟؟؟ هاننننننننن مادر جان یعنی چی یعنی میشه این اخر هفته!!!

همسری همون موقع زنگ میزنه می پرم بیرون می پرسم ببخشید گفتی 19 یا 20ام انشالله میای بعد اونوقت امروز چندمه؟؟؟ میگه خب معلومه 14ام دیگه !!! و دیگه سارا در دسترس نمی باشد و کاش هیچکی از 4 فرسخی  من تو اون لحظه عبور نکرده باشد بس که حرکات نیمه موزونی در حال اجرا داشتم!!!

 

از وقتی حرفش شد که همسری شاید بیاد بهش گفتم دهن لقی نکنی به مامان اینا بگی که باز اگه نتونی بیای مامان غصه اش میگیره و در ضمن من فقط شرایط کاری تو درک میکنم واسه اونا شاید دلخوری پیش بیاد...

ازون طرف هم تصمیم گرفتم مامان اینارو شگفت زده کنم!!!بهشون بگم اماده باشین دوستامو دعوت کردم بعد برم همسری رو بیارم!!!

ولی از شانس مامان واسه این اخر هفته ای خونواده عروس پسر عمه ای رو دعوت کرده...حالا  سارا مونده که باید دروغ بگه ملتو بپیچونه بره همسری رو بیاره!!!خدایی منو ببخش اگه دروع نگم نمیشه ولی قصدم دروغه نیست ها بعدم بهشون میگم مجبور بودم واسه سورپریز، کلی خوشحال هم میشن!!!

 

خب پس ما 5شنبه میریم تولد دوست جونمون و مامان جون هم کمی حرص خواهد خورد که این چه وقت تولده! میری زود تا 8 برمی گردی که مهمونا اینجان!!!  ومن تازه 8 میرم به مامان میگم اصلش اخرشه من موندم کمک شما بدم واسه اخر وقت برم اونجا!!!!!!

اخه همسری 8 میرسه ایران خب!!! من از 5 برم چه گلی به سر بگیرم...

دعای شدید برای شرایط افتابی که کسی ماشین رو دو در نکنه...کسی به رفتنم گیر نده...کسی غر غر نکنه  نگه با آژانس برو که اصلا افتضاحه با اژانس دنبال همسری رفتن!!! چون اگه مشکلات حاد بشه مجبورم به بابایی بگم تا هماهنگ کنه ولی دیگه بابایی کم سورپریز میشه......پس دعا واسه هماهنگی لطفا!!!

تازه مهمونامون هم شوکه میشن بس که این بابای عروس حال و احوال همسر مارو می پرسه...

 

راستی همسری از الان ذوق داره بریم زعفرون چینی!!!تا حالا رفتین؟؟؟ خیلی جالبه مخصوصا از وقتی زعفرون گرون شده!!! این همسری میگه ما واسه تفریحش میریم...میگم ای همسری جان اگه بدونی یک کیلوش چه قده قیمت داره هی بیشتر جمع میکنی ...بعد که میگم ااا  میگه مال خودم میشه!!! میگم نه مال عمت میشه خب هر چی جمع کنی واسه خودته دیگه!!! اونم میگه به به پس من کلی کارگر میشم...بعدش میگه خب اینارو چی کارش کنم...میگم باید پاک کنی(حالا همیشه میدیم کسی خواستم اذیتش کنم) بعدم میگه بعد با زعفرون چی کار کنم! منم میگم بی ذوق بی سلیقه این از یک کیلو طلا گرونتره! میگه ااااااااااا خب ولی من چی کار کنمشون همون واسه تفریح بریم بهتره!!!

همینه دیگه درجا میزینم همینه دیگه این همسری دوگوله ی اقتصادیش رو کم به کار میگیره!!!

ولی خب واسه خواهر شوهری باید بریم جمع کنیم خیلی باحاله...

 

دیروزی هم همسری جون زنگ زده میگه سارایی؟

من: جان سارایی...

همسری: میای فرودگاه چی میپوشی؟

من: خب همون که دوست داری...

همسری: کدوم لباستو میگی؟

من: همون که خودت گفتی بپوشم...خودت گفتی همون مانتو سبزه ی دفعه قبلو بپوشم تجدید خاطره بشه...

همسری: اااااا خب اونم خوبه ولی یک چیزی...

من: چی همسری جونم؟

همسری: میشه لباس قرمز بپوشی بیای؟

من: لباس قرمز؟؟؟

همسری: اصلا لباس قرمز داری؟

من: نه، خب ندارم عزیز جونم....

همسری: چرا داری که!!!!!!

من: به جون خودت من مانتو قرمز ندارم عزیزه دلم!

همسری: نه میگم داری...همونی که اون روز پوشیدی وقتی اون اقا اومد ازمون امضاهای عقدو بگیره...

من: اون لباس عزیزم کت دامنه مانتو نیست که!

همسری: خب چه فرقی داره اون روز که مرد بود نگفتی بده باحجابه که...لباسش بی حجاب نیست استینشم بلنده که نگی استین کوتاهه نمیپوشی!(این ازین جهت که من و همسری در بحث حجاب عقاید متفاوتی داریم).

من: عزیزم به هر حال اون مانتو نیست!

همسری: خب چه فرقی داره همونو بپوش بیا استقبالم!

من: فرقش اینه که قبل این که من بیام اسقبالت پلیس میاد استقبال من!!!

همسری: مگه چیه؟؟؟

من: هیچی فقط اینجا ایران است ...اقای محترم اون لباس گل گلی با اون دامن جیغ قرمز واسه مهمونیه نه خیابون ...اینجا که دبی نیست همسری جونم

همسری با خنده : بابا من از خیرش گذاشتم همون سبزه رو بپوش  وگرنه تو رو بگیرن من چی کار کنم!

من: همسریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

خب دیگه حالا دیگه میرم...

1-2هفته نیستم چون همسری بعد 9 ماه میاد همه چی تعطیله حتی دانشگاه رو بیشترش رو دو در میکنم...میخوام از هر لحظه اش استفاده کنم چون دیگه باز همسری که بره تا چند ماه دیگه نمیبینمش...برامون دعا کنین...براتون دعا میکنم دوست جونیام...دلم واسه همتون تنگ میشه ....اگه بشه میام سر بزنم ولی شاید وقت نداشتم کامنت بذارم پس خداحافظ تا بعد 2 هفته ی دیگه....

تا بعد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:58  توسط ساراسارا  | 

سلامممممممممممممممم

سلامممممممممممممممم

سلامممممممممممممممم

سلام و سلام و سلام....همین و همین و همین!!!!!!!!!!!

 

همسری داره میاد.......

همسری داره میاد.......

همسری داره میاد.......

همسری داره میاد.......

همسری داره میاد.......

همسری داره میاد.......

همسری داره میاد.......

همسری داره میاد.......

همسری داره میاد.......

همسری داره میاد.......

 

نمیدونم اصلا چی بنویسم....نمیدونم چی بگم...نمیدونم چه طوری باشم...اصلا هیچی هیچی نمیدونم...فکرشم مستم میکنه...یاد نگاهش...یاد اهنگ صداش...یاد عظمت رفتارش...یاد بوی نفساش...یاد گرمای دستاش...یاد دیدن چشماش...یاد شیرین لبخنداش...همه داره مستم میکنه...حرف و واژه خیلی کمه...خیلی کمتر از اونی که بتونم بگم چه احساسی دارم و مهمتر ازون چه احساسی خواهم داشت...

 

فقط و فقط میدونم از خدا ممنونم هزاران هزار بار که عشق رو به من هدیه کرد...عاشق شدن رو یاد داد و از من توقعی غیر سپاسگزاری نداشت...خدایا شکرت به اندازه ی عدد تمام مخلوقاتت واسه بهترین هدیه زندگیم بعد داشتن تو و خونواده ی عزیزم...ممنونتم خدایا ازین همه شور و سرمستی ....ازین همه کمبود واژه برای توصیف قدرت عشق...

نمیدونم کی؟و کجا تو زندگی ادمی بودم که من رو لایق عشق دونستی...نمیدونم ایا هنوز منو بخشیدی یا نه ولی به عظمت عشقی که بهم هدیه دادی منو ببحش واسه همیشه آمین....

خدای من!!! ازت به خاطر این عشق بزرگ چیزی میخوام واسه سپاس گزاری....میدونم من باید قدمی بردارم...قدم من اینه خداجون...دعا میکنم....دعا میکنم و تو ای ارحم الراحمینم استجابت کن...به حق رضای غریبت که مهمون سفره اش هستیم و به برکتش دعاهامون به بالا میرسه اگه لایق باشیم....به حق قداست عشق ازت میخوام...عاجزانه میخوام خیلیا رو عاشق کنی....معجزه ی عشق رو واسشون مشق کنی و تو بار کبریایی خودت واسشون عقد اسمونی ببندی...خدا عاجزانه میخوام عشقی ازین بالاتر که به من هدیه دادی و کمک کن برکت بده به عشق ما واسه ابدی شدن....

و در اخر خدایی جون ازت میخوام هممون عاشقت باشیم به خاطر عشق نه از سر نیاز مگر نیاز عشق...همه عاشق...همه معشوق....الهی آمین

تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:48  توسط ساراسارا  | 

سلام به همه ي دوستاي گل گلم

خوبم ، خوبيد؟؟؟

واي بچه ها چند روزي ميرفتم اين وب،اون وب هي منوشتين خاله پري اومده  هاپو شدم...پاچه گير شدم...عصبيم...غر غرو شدم !!!
منم هي با خودم ميگم اين طفلکي ها چه مشکلاتي دارن ...مگه ادم چش ميشه پري بشه ازين کارا بکنه!!! بعدم همه هي بيان بگن
مشکل خاله پري هستش و حق داري و عيب ازين خاله پري هست...هي من ميگم واااااااااااا چرا همه،همه چيز رو گردن پري خانم ميندازن! اينو داشته باشين اينجا......

از طرفي هي ملت به من گير ميدن تو با همسريت انگليسي صحبت ميکني ،مشکلي نداري؟؟؟سختت نيست؟؟؟ کلمه کم نمياري؟؟؟منظور همديگه رو ميفهميدکامل؟؟؟ازين قسم سوالا!!!
بعد منم هي ميگم...بابا مگه چه کار سختي هست...واسه چي مشکل پيش بياد... اصلا و ابدا هيچ وقت مشکلي نداريم و ازين
قسم جوابا!!!

نشون به اون نشون که امروز پري اومد سراغم...خونه خاله جون بودم تا رسيدم پيش همسري خيلي دير بود...دلم تنگ بود...حالمم زياد خوب نبود...اين همسري پرسيد دير اومدي؟گفتم که خونه خاله بودم و حالم خوب نبوده ..پرسيد چرا گرفته اي سارا جون؟منم جواب دادم که خوب حالم خوب نيست.ميگه چي شده خانمي؟؟؟!!!

 ميگم نه هول نکن چيز مهمي نيست پري شدم(شما بخونين به انگليسي Period)اونم ميگه اين موقع شب؟؟؟ مگه تو صبح هم دانشگاه نبودي؟؟؟

منم موندم هاج و واج ميگم چه ربطي به شب داره مربوط به ظهره...ميگه اينقده نگران نباش چيز مهمي نيست مثه بقيه کلاس ها تموم ميشه!!!! منم باز هاج و واج ميگم من درد دارم خوب نيستم! Period هستم!معنی این کلمه رو نمیدونی؟؟؟اونم میگه خب Period همون کلاسه!


منننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن همسری لطفا! من دیگه نباید اینطور چیزا رو به شما بفهمونم ....وقتی من با این حال
اینجام و میگم  Period هستم شما باید خودت درک کنی ...الان من و شما زن و شوهریم مجرد نیستیم خودت باید بفهمی من منظورم چی بود!!!
همسری هم هاج واج...ای بابا من خودم میدونم تو نمیخواد خودت رو ناراحت کنی...ببین،و بعد هم یک سخنرانی بلند بالا در مورد
کلاس و دانشگاه و عملی و تئوری و ...!!!!!
من: وای خدااااااااااااااااااااااا
همسری هم میگه تو چطوری سارا خوبی؟؟؟
منم میگم:.........ول کن بابا!!!
میگه نه بگو چت شد؟؟؟؟منم به سردی میگم هیچی هیچی!وقت شوهر ادم نفهمه حالت خوب نیست و Period هستی وباز هم ازین درسا و
دانشگاه حرف بزنه به روی خودش هم نیاره همین میشه دیگه!
همسری هم با ناراحتی میگه مگه چی شده سارایی جونم...چرا اینقده ناراحتی
بالاخره این ترم تو هم فارغ التحصیل میشی...اینقده حرص نخورعزیزم!!

و من: ..................              

(از لجم هم دلم نمیخواست هیچ کلمه ی دیگه ای واسه توضیح بیارم که همسری از

اشتباه بین این Period و اون Period در بیاد!!!)

بعد چند دقیقه همسری میگه:سارا جونم چرا ازم ناراحتی!!!!

من:هیچی چیزی نشده ...اون اصرار میکنه و منم میگم چون ناراحتم چون حالم خوب نیست...درد دارم و همه ی اینا رو میگم باز تو میگی درس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ای خدااااااااااااااااا

یکباره دوزاری همسری جا میافته میگه واییییییییییی تو پری هستی!!!!!!!!!!!( mensus )ومن ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا چی میشد زودتر میفهمید!

منم گفتم ناراحتم چون به جای درک من هی میگی دانشگاه!اونم میگه سارایی جون خب دوتا معنی داره ! منم میگم بله ولی همسر ادم وقتی حال خانمش رو میبینه خودش باید درک کنه کدوم معنی رو میده یا نه؟؟؟؟

بعد هم یک سخنرانی اندر باب اینکه خانمها تو این زمان حساس میشند و تو خودت باید از یک اشاره دریابی  نه اینکه من حساستر بشم وهی دلم نخواد از بیحوصلگی بیشتر توضیح بدم و هی تو هم همون کلمات رو تکرار کنی!!!

و اینجا من به معنی واقعی معنای هاپویی شدن رو درک کردم چون تو دلم از لج توضیح دیگه ای نمیدادم اگه حالت عادی بود میگفتم منظورم این نیست اونه.

ولی از رو بی حالی دلم نمیخواست بگم و از اینکه همسری هم مدام میگفت کلاس و اینطور چیزا بیشتر ناراحت میشدم!

و نتیجه اخلاقی بعدی این که مشکلات زبانی اصلا اصلا نیست!!!!!!!!

وای خدا ولی این هاپو شدن هم بد چیزیست ها...الهی دوباره گرفتارش نشم چون حتی از یک دلخوری ساده اینطوری بین خودم و همسری جونم متنفرم!!!


یک چیز دیگه!شما به دل نگیرین اونقدا هم بد هاپویی نبودم اونقدا هم که نوشتم حرص نخوردم ها!!!گفتم بنویسم دور هم باشیم!

تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:32  توسط ساراسارا  | 

سلام دوباره... + عکس هم اضافه شد

اول از همه خطاب به آلما خانم!!!

ای دختر این هوس پاستیل خوردن هم چیزی بود به جون من انداختی!!!هی راه به راه در حال خوردن پاستیل هستم از طعمش هم خوشم نمیاد!واسه چی میخورم؟؟؟

خب واسه اینکه کش میاد خوشم میاد!!! ولی والا از هر بسته که چند تا طعم داره فقط یک طعمش رو دوست دارم ازونا که رنگش زرده یا سبزه!!!....لااقل من که معتاد شدم ای استاد من آلما خانم بیا بگو از کجا باید پاستیل تک طعم بگیرم من؟؟؟ چه مشکل عظیمی نه؟؟؟

 

خب از امروز واستون بگم بدونین چه خبر بود!!!نمردیم و دیدیم دانش..گاه ما هم یک فعالیتی از خودش بروز داد!

این دوست جون ما از همه ی روزای عالم قحط همین امروز رو واسه اماده کردن ارائه کلاسی در نظر گرفته بود...اونم کی؟؟؟ یا خدا سر ظهر...

منم خوش خوشان میرم دانش..گاه اصلا هم یادم نیست دیشب اینقده دم درب شمالی با شال ایستادم تا نگه..بان به من شک کرد و جلوی هر بنی بشری رو میگرفت میگفت: کارت لطفا!!

اصلا اصلا هم به خودم نگرفتم که من دوساله کارت دانش..جویی ندارم ببخشید امسال میشه سال سوم!!!

همینطور خوشحال می رفتم...به زیرگذر رسیدم دیدم اااااااا چه جالب س.ر.ب.ا.زا. رو اوردن اردو اینجا چه جالب!!!

یکی نبود به من بگه دختر اخه چه قده تو گیجی!خلاصه چشمم به این دم و دستگاهاشون افتاد و دوزاری منم جا افتاد....نه مثه اینکه خبریه گیج خدا...!!!

پامو از زیرگذر گذاشتم بالا دیدم اوهووووبچه ها از جلوی الها..ییات چنان دمی گرفتن...حالا منو استرس گرفته هی تو دلم به این حواس دوستم درود میفرستم...

حالا کارت دانش..جویی هم که کلا هوتوتو ...

رفتم جلو دیدم در ورودی نیمه بازه...از جلوی در تا ایستگاه اتوبوس ها فقط ۳۰متره...خوبه نگه..بانه حواسش به جمعیت داخل بود وگرنه باید کلی التماس میکردم. بعدم دنیایی بود هر کی یک چیزی میگفت!!!یک پرچمی دستش بود اینوریا واونوریا قاطی پاطی...منم دیدم ای خدا حالا ترم اخری پاچه منو واسه این نگیرن...بدو بدو خودمو رسوندم ایستگاه...

ولی خب باز دم نگه..بانا مون گرم.گفتم که بعضیا رو تو زیرگذر در حال استراحت دیدم!!! دوستم گفت میخواستن وارد دانش..گاه بشن نگه..بانا در ورودی رو بستن و اجازه دخالت ندادن...دیگه بعدم من سوار اتوبوس شدم اومدم پیش دوستم ولی دست و پام میلرزیدا!!!

بقیه شم دیگه من نمیدونم!!! خورد تو ذوقتون؟؟؟خب چی کار کنم نبودم که بگم!!!

 

 

دیشبی هم با دوست جون خیلی عزیزم رفتیم رستوران مارینا...رستوران غذاهای چینی-ژاپنی..مشهدی ها به یک بار امتحان کردنش میارزه ها......

حالا اینو گفتم واسه اینکه اینجا تو تبلیغاتش هست:طبخ غذا در حضور شما...

بار قبل با همسری یادمون رفت بگیم جلو خودمون درست کنن این بار گفتیم اشپز اومد تو سالن...میزای مخصوص پخت و سروشون جالب بود. و اینکه جلو خودمون پخت خیلی مفرح بود...عکس غذا همراه میزش رو میبینین...

میز پخت و سرو همزمان

اسم غذا بود هیباچی چیکن...غذای ژاپنی

کلم(زیاد) رو با فلفل دلمه ای و هویچ(کم) و روغن کم سرخ کرد و کنجد و رب انار و رب گوجه و آبلیمو رو واسه طعم اضافه کرد(حالا ۲ تا سس ریخت که من از رو طعمش اینارو حدس زدم)...بعد گذاشت تو بشقابمون.از اون طرف هم سینه مرغ رو مربع مربع ریز کرد و سرخ کرد اخر هم قارچ رو همراهش تفت داد و از همون کنجد و سس های قبلی اضافه کرد و گذاشت اون سمت بشقاب و همین!!! ولی فضای قشنگی هم داره...اینا تبلیغ غذا بودها نه تبلیغ رستوران!! یعنی که یاد بگیرین هی سبزی بخورید!!! مثل این غذا با ماهی هم هست که ما اول ماهیشو سفارش دادیم بعد اومدن معذرت خواهی که ماهیشون تموم شده.

 

خب دوستای گلم ببینین چه کلاسای اموزشی خوبی!!

 

یاد اون روزی افتادم با همسری رفته بودیم مارینا...به لیست غذاهای ژاپنی رسیدیم هی میگفت ازینا سفارش نده...هی من اصرار اون انکار...اخرش میگم واسه چی تو که هنوز امتحان نکردی...میگه عموم ژاپن زندگی میکنه میگه اینا تو غذاشون گوشت الاغ استفاده میکنن!!! منو میگی میخندم...با تعجب نگام میکنه...میگم اخه همسری اینجا ایرانه!!!میگه خب اره دیگه ایرانه...میگم تو ایران گوشت الاغ نمیریزن تو غذا!میگه نه نه میریزن...میگم نمیریزن...میگه میریزن...میگم ممنوعه...میگه خب باشه اینجا واسه ژاپنیهاست...میگم همسری ای دل غافل ژاپنیمون کجا بود...میگه یعنی ژاپنیا نمیان اینجا؟؟؟ میگم اینجا مال ایرانیهاست گوشت الاغ نیست...میگه نه بهر حال اینا غذاش ایرانی نیست ممنوع باشه!!!...میگم بابا اگه من ایرانیم میدونم ممنوعه...میگه طرف ما ممنوع هم باشه واسه رستورانای مخصوص ازاده!!! میگم ای بابا همسری عمری باید بگذره تا تو درک کنی اینجا ایران است!!! ممنوغ یعنی ممنوع دیگه...

شبم به بابایی میگم...میگه حالا همچین هم نیست اون رستوران بین راهیه بود گوشت الاغ استفاده میکردن بعدش بسته شد! منم میگم بابااااااااااااااا

اونجا بله ولی نه اینجا تو مارینا حالا بابایی آبروی مارو نبر!!!!

دیگه دیگه دست جونم درد گرفت دوست جونام...

برم دیگه تا باز بیام دوباره!! بوس بوس واسه دوست جونام...

تا بعد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:24  توسط ساراسارا  | 

سلام

دوباره سلام...اگه همه ی دوستای گلم خوب باشن منم خوبم...دستم کمی تا قسمتی بهتره ولی هنوز مراقبت لازم داره.

جهیزیه عروس خانم خونه ما هم کامل شد...حتی تا ماشین باربری که جهیزیه اش رو ازینجا ببره خونشون واسش جور شد...اونم خیلی اتفاقی...چه طوری؟ میگم الان،این پسر خاله ای ما یک ماشین سواری داره میره بفروشش تو بنگاه یک آقایی میاد نیسان وانتش رو نقد یک کمی زیر قیمت بفروشه...پسر خاله ای هم میخره تا چند روز بعد بفروشه....واین شد که ماشین هم واسش هزینه نداشت وبه قول خاله ای عروس باید دل بزرگی داشته باشه که خدا همه چیزش رو جور کرد...

روز اولی که تصمیم گرفتیم واسه این عروس گل جهیزیه جور کنیم تو فکر وسایل اصلی بودیم ولی دو روز قبل که جهیزیه رو بردیم تا وسایل ریز برقی توش بود...حتی کلی بلور و وسایل آشپزخونه اضافی موند که قراره ببریم یک خیریه که جهیزیه درست میکنن واسه عروسا...خیلیییییییییییییییی خوشحالم...

 

پنج شنبه ای با پسر خاله ای و مامان عروس خانم رفتیم خونشون که وسایلا رو بذاریم...فکر کنین نیسان سواری هم کردیم!!!! هی به این ژسر خاله ای میگم این شیشه ها رو بکش بالا(دودی بود) تا کسی مارو نشناسه

از خونه ما مسیر خونشون مستقیم مستقیم بود،ولی!!!!!!!! تا حالا اون قسمت شهرو حتی ندیده بودم...همین طور که دور میشدیم...چهره ادما و بافت شهری تغییر میکرد....به پسر خاله ای میگم...چرا هر چی میریم جلوتر کثیفتر میشه؟ بهم میگه مگه نمیدونی طرف خونه شما رو هر روز تمیز می کنن کسی واسه اینجا به خودش زحمت نمیده!!!دلم یک طوری شد ولی دیدم واقعیته به روی خودم نیاوردم ولی فکر میکنم مگه ما چه فرقی داریم؟؟؟

رسیدیم دم خونشون،خانمایی با چادر رنگی نشسته بودن گروهی حرف میزدن، من از خونه لباسای مناسبی نپوشیده بودم پسرخاله ای گفت با این لباس کهنه ها میای من گفتم آره دیگه میخوایم وسیله ها رو جابه جا کنیم تو این نیسان بقیه لباسام حیف میشه،ولی وقتی اونجا رسیدم همه ی آدمای دور و برم به من نگاه میکردن منو فکر میکردم لباس من خوب نیست ولی اونجا!!!

 

پسرایی که تو کوچه بازی میکردن لباساشون پاره بود،یکیشون کوچیک بود نوه همین مادر عروسمون بود،اومد کمک کنه،موهاش رو ازین مدل سیخ سیخیا درست کرد بود از یک طرف سرش(خیلی ناشیانه)بهش میگم امیر حسین کی موهاتو این طوری فشن کرده با لهجه ی غلیظ مشهدی میگه:خودوم!

اینجا تو اونطرف شهر که دقیقا امتداد خونه ما بود با فاصله چندین کیلومتری...خیلی چیزا با اینجا فرق داشت...تازه مامان گفت تو هنوز خونه هایی رو ندیدی که فرششون پلاسه و غذاشون نون خالی!!همین و همین...

گفتم تا به قول پسر خاله ای مشکلات زندگیتون رو بزرگ نکنین...گفتم که فکر نکنین ست نشدن مارک این وسیله برقی با اون یکی درد بزرگیه،گفتم که بدونین حرف مادر شوهر بدبختی نیست،گفتم که بدونین اگه الان فلان چیز رو نداریم بدبختیم،گفتم واسه خودم که بدونم و بدونیم خیلی خیلی خیلی خوشبختیم...غم نداری بدتر از اون چیزیه که حتی فکرشو بکنین...

 

 

حالا بریم سراغ ماجراهای من:

وسایلا رو گذاستیم و برگشتیم و از اینجا به بعد کمر من رسما ارور داد شدید...داشتم میمردم هی به پسر خاله ای غر میزدم نیسان هم شد ماشین!!!

اونم به جنگولک بازیای من میخندید،بس که من حالتمو عوض میکرم که کمرم نشکنه ولی خب نیسان کارش کرد...کمر دردی گرفتم!!!!

عصری اومدم ببینم واسه فردا چه لباسی بپوشم(اخه 8/8/88 مراسم نامزدی پسر عمه ای بود،همونی که ما واسش رفته بودیم خواستگاری) دیدم ای داد بیداد چکمه هام یکیش زیپش خرابه الان هم جایی نیست ببرم واسه تعمیر...بدو بدو سر خیابونمون که چکمه بخرم...نشد رفتم سجاد،دوباره اومدم همین خیابون خودمون خریدم(یعنی اول واسه پاشنش نخریدمش) و خیالم راحت شد و پاهام ناراحت!!!

نشون به او نشون که دیروز صبحی که رفتیم حرم ماسین رو باید دور از حرم پارک میکریدم و کمر من وای وای!!!همین که رسیدیم حرم دراز به دراز افتادم و شونصد تا خادم هی میومدن میرفتن میگفتن پاشو بشین خانم!!!منم هی از اول توضیح که نمیشه بشینم!!!

وای یکی اومده بود هی میگفتم نمیتونم بشینم(اخه کمرم سر ماجرای نیسان سواری داغون بود) هی میگفت جلو آقا بی احترامیه!!! آخه کی آقا گفته اگه کمر درد دارین نمیتونین بشینین دیگه دراز کشیده نیاین ملاقات من!!!وای خدا ازین چیزا گاهی خیلی ناراحت میشم...حالا بعضیاشون واقعا میفهمیدن ولی گفتم که شونصد نفر بودن هیچی از زیارت نفهمیدم بس که به این و اون توضیح دادم،اخرشم رفتم جای ضریح به آقا گفتم زودی کمرم خوب بشه که اینهمه حرف نشنوم ،میدونم که واسه شما فرقی نداره من چه جوری میام پیشتون...

برگشتنی پاهام در راستای پیاده روی های قشنگ شب قبل با کمرم همراه شدن،و دیگه خدا میدونه چه طوری به ماشین رسیدم و از فکر اینکه شب نامزدی دعوتیم جونم به لرزه میافتاد،رسیدم خونه افتادم از درد،خوابیدم تا 1:30 بعد دلم واسه همسری یک ذره شده بود ولی وقت نداشتم،یک کوچولو صحبت و بعد حمام و کارای خانومانه قبل عروسی...

بعدم همسری منو دید و رفتیم نامزدونگ...

نامزدی ما به شدت بی سر و صدا بود و از الات لهو ولعب به جز یک سطل ماست!خبری نبود(آخه خونواده عروسمون نیمه عزادار بودن! یعنی یکی از فامیلای دورشون شب هفتمش همون شب بود و مامان بزرگ عروس واسه این نیومده بود و گفته بود بزن برقصی هم نباید باشه ولی ما دور از جون مگه میتونستیم...حالا هیچی نبود ها...ما قابلمه و سطل ماست اورده بودیم و همراه شعرای دهه 70 و دهه 40 سر ملتو گرم کردیم!!!مردیم از خنده...ولی طفلکی عروسمون جانننننننننننننننن

همین دیگه این بود خاطرات من...ولی یک اعترافی!چند روزی هست با همسری درست حسابی حرف نزدم...دلم یک ذره شده!

ای خدا پس کی همسری من میاد اینجا آیا؟؟؟؟

همین الان همسری زنگ زد.صدای قشنگشو دارم میشنوم...خدایا ممنون(یعنی همین لحظه ای که نوشتم آیا؟؟؟) شکرت هزار بار شکرتتتتتت

همتون دوست دارم

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:55  توسط ساراسارا  | 

 سلام به دوستای گلممممم که دلم واسشون یک ذره شده...

من دستم بهتر شده کمی تا قسمتی...مشکل خاصی هم نبود بالاخره رفتم دکتر بعد مراحل رادیواکتیوی شدن فرمودن دختر جان تراکم استحوانیت پایینه!!!بعدم اینبار عکس دفعه های قبل که میگفت استراحت کن گفت ازین دست بیچاره کار بکش...منم خوشحال خوشحال میگم من که همیشه پای کامپیوترم...اونم یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت ورزش، نه این کارا که به درد عمت میخوره!!!و من هم سکوت کردم...بعدم به مامانم میگه هنوز اینو ردش نکردین بره!!!مامان میگه چرا رد کردیم!! منم از فرصت استفاده کردم میگم ببینین شما همش یادتون میره من که از دفعه قبل گفتم واسه عروسیم دعوتین هی شما یادتون میره!!! میگه: اااا خب پس خوب ورزش کن این داروهایی رو که میدم تا اخرش مصرف کن وگرنه حالا که غالبت کردن پست میفرستن و من : ااااااااا دکترررررررررر!!!!

 

این دکتر از زمان بچگی دکتر منه یعنی ۶ سالگی که کلی ماجرا واسم بود و از همون اول سر به سر من میذاره و از موقعی که من دبیرستانی شدم هی میپرسه واسه عروسی من که باید دعوتم کنی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!!!

خب حالا من باید در راستای پس فرستاده نشدن فعالیت های شدید ورزشی انجام بدم و سراغ کامپیوتر زیاد نرم!!!

 

یه عالمه اتفاقای قشنگ افتاده اینجا...نمیدونم اصلا به هم ربط داره یا نه ولی از روزی که جهیزیه این عروس خانم اومده تو خونمون یه جورایی کسایی که به ما ربط دارن هم دارن سر و سامون میگیرن....واسه پسر عمم دو هفته رفتیم خواستگاری هفته سوم جور شد و این هفته جمعه مراسم نامزدیشونه اونم با یه دختر خیلی عزیز که من و مامانی واسه پسر عمه ای پیدا کردیم یعنی دختر خواهر دوست مامان بود...از اون طرف هم واسه دختر حاله ام هی خواستگار میاد... در همین راستا آفای خواستگار امشب میان اینجا خونه ما !!!مامان میگه واسه دخترای خودم خواستگار راه ندادم حالا ببین قسمت چی شده!!!حالا امشب میان اینجا تا من به عنوان خواهر بزرگگگگگگگ(حالا من ۶ ماه کوچیکترم ها!) نظرمو اعلام کنم تا ببینیم بگیم دوباره بیان یا نه!!!چون خیلی خونواده خوبی هستن فقط از لحاظ ظاهری پسره خیلی به دل خواهری نچسبیده...

خب حالا من فکر میکنم  اینا بی ربط به جهیزیه پر برکت عروس خانم نیست شما چی فکر میکنید؟؟؟؟

این همین طوری به ذهنم اومد چون خواستگاری پسر عمه ای راحت انجام شد واسه دختر خاله ای هم کلی مورد خوب تو ۲ هفته...

هی راه میرم میگم شمس العماره راه انداختی ها!!!خب چون ۴ مورد هستن همم تقریبا یه رشته...یعنی مهندس مکانیک تو مقاطع مختلف ...حالا همسری هم هی میخنده میگه جون من این دختر خاله جون تو دانشکده مکانیک پوستری اعلامیه ای چیزی نزده؟؟؟

خب اینم از ماجراهای این روزا...

واسه خودم و همسری هم اتفاق بزرگی افتاده و من دارم زن عمو میشم(دارم هاا!هنوز نشدم ها...) هوراااااا اگرچه حالا هنوز برادر شوهری و زنداداشی رو هم ندیدم ولی خب خوشحالم ازین بابت...الهی ...

همسری میگه: اسمشس ارمغانه.

منم میگم: وایی چه دختر گوگولوی نازی بشه!!.

همسری:دختر که نیست عزیزم!!

من:دختر نیست؟؟؟

همسری :نه من گفتم که ارمغان اسمشه...

من:خب دیگه واسه اینم من گفتم دختره!!!

همسری:سارایی جون ارمغان اسم دختره عزیزم...

من:جون من همسری شوخی نکن...ارمغان اسم دخترونه اس

همسری :نه به جون تو ارمغان اسم پسره!!!

من:وای نه یعنی میخوان اسم دختر بذارن رو پسرشون!!!

همسری:سارایی ارمغان تو فرهنگ ما اسم پسرانه اس!!!

من:یعنی من هی یه عمر حس کنم دختره!!!

همسری :زنگ بزن آمی جون بگو اینطوری هست!!

من:اخه همسری به من چه ربطی داره هر چی دوست داشته باشن میذارن فقط من حسمو گفتم!!!

حالا این موضوع ارمغان جونمون رو به هر کی میگم همین حرف منو میزنه!!!واسم جالب بود گقتم واسه شما هم بنویسم...

منم بالاخره رفتم کلاس طراحی  داخلیم و ۲ تا کلاس باقیمونده رو هم برداشتم و از هفته ی دیگه میرم...کارای پروژه هم در شرف انجامه...

دیگه دیگه خواهری هم رفته اصفهان نصف جهان دلم براش تنگیده...همین دیگه.....

امیدوارم همتون همیشه خوب و خوشحال باشین دوست جونااااااااااااااااااازودی زودی هم بیاین به من سر بزنین ها باشه؟؟؟ منم میام فقط باید کم کم بنویسم رو دستم فشار نیاد واسه این تاخیرای منو پذیرا باشین ...

دوستون دارم یک عالمههههههههههههه....دعا یادتون نره

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:6  توسط ساراسارا  |