واسه همسری یک نامه با پست عادی فرستادم و از بس عجله داشتم واسه فرستادن اون کاغذها که یادم نیومد واسش کارتی یا نوشته ای بذارم ولی همونجا توی پست یک تیکه کاغذ یادداشت پیدا میکنم و شروع می کنم به نوشتن واسه همسری جون و سریع پستش می کنم و میام خونه که همسری زنگ میزنه کاغذا رو فرستادی میگم آره بعد میگه واسه منم چیزی همراهشه با خجالت میگم نشد چیزی بذارم بس عجله داشتم فقط یک نوشته کوچولو و می خنده میگه واسه من همون تیکه کاغذ از چند تا کارت رنگی قشنگتره و میگه چرا با ناراحتی میگی نمی خواستم ناراحت بشی ولی هرچیزی از طرف تو واسم ارزش داره خیلی زیاد و من بهش میگم واسه منم خودت خیلی ارزش داری .خیلی طول کشید تا این بسته به همسری رسید و روزی که اونجا رسید با کلی ذوق بهم زنگ زد که اون نامه رو خیلی دوست داره و نمیشه بازم براش بفرستم؟؟؟
قراره بعد امضای اون کاغذا اونا رو پست کنه واسم و با عجله زنگ میزنه آدرس همونی هست که من واسش نوشتم؟ و منم میگم آره از رو خط من تقلید بکن خوبه...منم اذیتش میکنم میگم چی واسم فرستادی و اونم با صدایی سرشار از خستگی میگه گلم همه جا بسته اس و من میگم نه نوشته منظورمه و اونم با لبخندش میگه اونو مگه میشه ننویسم؟و منم کلی ذوق میزنم...
عصرش میشه و میاد خونه و داریم باهم حرف میزنیم که یهو میخنده و با حالت شیطونی میگه سارا من یک عادت بدی دارم و باز میخنده! میگم چه عادت بدی ؟ من که تا حالا عادت بد ازت ندیدم...بعد میگه راستش من نمی تونم هیچی تو دلم نگه دارم! میگم خوب این که عادت خوبیه همه چی رو به من میگی ...این کجاش بده؟ غش می کنه از خنده و میگه خب بعضی وقتا بده دیگه من نمی تونم خودمو کنترل کنم دیگه! مثه الان! منم با تعجب میگم خب مگه چی شده همسری جان؟
میگه راستش من واست دو تا روسری خریدم فرستادم همراه اون کاغذا ولی نتونستم جلو خودمو بگیرم تا وقتی رسید ببینی و ذوق بکنی...دیگه از ظهر تا حالا تحمل کردم الان دیگه گفتم...
منو میگی غش کرده بودم از خنده دلم میخواست بخورمش درسته اینقده که بانمک اینا رو میگفت...
سه روز بعد از پست بهم خبر دادن که یک بسته واستون رسیده تشریف بیارین پست مرکزی و تحویل بگیرین...
تو پست آقاهه بسته رو باز میکنه ولی قبلش سعی میکنه بدون باز کردن بفهمه و بهش میگم اقا چند تا کاغذ هست همراه روسری ولی بازم بازش میکنن و بعد بهم تحویل میدند و منم ازشون میپرسم نمازخونه کجاست تا برم نماز بخونم...
تو نماز خونه می شینم و نامه همسری رو می خونم اونم به بدبختی...از اونجا که من انگلیسی سر هم رو نمیتونم راحت بخونم پنج دقیقه طول کشید همون چند خط رو خوندم ولی حس کردم چند صفحه بود از بس طولش دادم(اخرش این ازدواجمم منو به سمت یادگیری خوندن و نوشتن سر هم سوق نداد...موجودی عجیبم در این زمینه و حتی نمیدونم بعضی از حروف رو و از رو بقیه حروف و جملات کلمه ها رو حدس میزدم محشرم در نوع خود!!!).
بعد خوندن نامه پر میشم از حسای ناب و روسریا رو باز میکنم...نخی و خنکن و چیزی هستن بین شال و روسری ...یعنی مثه شال بلندن ولی عرضشونم مثه روسری زیاده و یک طرفشون هم دو تا بند داره...رنگای شادی دارن...سرم میندازم و میرم تو رویا و حس عروس بودن بهم دست میده...اون یکی رو تو دستام لمس میکنم و به صورتم میکشم... که...
که یک اقایی داد میزنه حاج خانم میخوام در نمازخونه رو ببندم و من بلند میشم نماز بخونم ...
بیرون اداره پست بهم زنگ میزنه که خانمی کجایی میگم کادوهات تو دستمه یک دنیا ممنون کلی بوشون کشیدم بوی تو رو میداد بازم ازین کارا بکن و اونم ذوق زده واسم میگه کلی تو دستم گرفتمشون و بوسشون کردم واسه تو و بعد فرستادمشون واست...گفتم تک تک اون بوسه ها رو قلبم حس کرده همسری گلم...
بعد میزنم تو فاز خنده که ای همسری این چه طرز نامه نوشتن بود که من کور شدم! مگه بهت نگفته بودم من خط سرهم بلد نیستم و اونم غش کرده بهم میگه من خیلی عجله داشتم معلوم نیست چی نوشتم اصلا! میگم نه خطت که خوبه من مشکل ای کیو دارم در این زمینه و کلی میخندیم...
شبش تو خونه روسری رو سرم میذارم و میرم پیشش و اونم میگه اووووووووووووووووووووووووو و بعد میگه واسه من حجاب می پوشی حالا؟؟؟و می خندیم و منم بهش میگم همسری این روسری مال کجاست میگه این دوپاتای و من بهش میگم اخه این کجاش دوپاتاس ! دوپاتا که خیلی بلنده مثه این کوچیک نیست در ضمن هیچ دوپاتایی بندک نداره! ببین من دیگه از تو بهتر در مورد دوپاتا میدونم و اونم میخنده من چه میدونم در مورد مسایل زنانه!(اخه دوپاتا شال مخصوص کشور خودشونه)...
بعد بهش میگم همسری اینو چه جوری سرم کنم...این بندکاش رو چه جوری ببندم و اونم با خنده میگه من تو این مسایل اصلا سر رشته ای ندارم فقط چون تو سرت میکنی و دوست داری واست خریدم و گرنه من اصلا نمی فهمم روسری چیه که بعد انواعش رو بفهمم و منم ذوق زده میگم الهی همسری جونم ممنونتم یک دنیا و باز همسری ازم می پرسه که خوشم اومده یا نه ؟به درد ایران میخوره یا نه؟
همسری جونم ممنوتم که اینقدر تو ریزترین چیزا واست عقاید من مهمه...این واسم جزو با ارزشترین هاست که تو فقط چون من بهش اعتقاد دارم حرمت رو نگه میداری حتی تو کادوهای کوچیک و عشقولیت بهم یاد آوری میکنی که واست مهمه...
اینا احساسای چند روز از زندگیم بود...الان که نوشتمشون دوباره اون حسا رو دلم خواست...
خدایا شکرت شکرت و هزار بار شکرت واسه داشتن عشق ...
و خدایا به همه بندگانت از رحمتت عطا کن ...
و خدایا عشق و زندگی برای همه آمین یا رب العالمین...
تا بعد...
