X
تبلیغات
زندگی من از ایران تا دبی و ...

زندگی من از ایران تا دبی و ...

من

 

واسه همسری یک نامه با پست عادی فرستادم و از بس عجله داشتم واسه فرستادن اون کاغذها که یادم نیومد واسش کارتی یا نوشته ای بذارم ولی همونجا توی پست یک تیکه کاغذ یادداشت پیدا میکنم و شروع می کنم به نوشتن واسه همسری جون و سریع پستش می کنم و میام خونه که همسری زنگ میزنه کاغذا رو فرستادی میگم آره بعد میگه واسه منم چیزی همراهشه با خجالت میگم نشد چیزی بذارم بس عجله داشتم فقط یک نوشته کوچولو  و می خنده میگه واسه من همون تیکه کاغذ از چند تا کارت رنگی قشنگتره و میگه چرا با ناراحتی میگی نمی خواستم ناراحت بشی ولی هرچیزی از طرف تو واسم ارزش داره خیلی زیاد و من بهش میگم واسه منم خودت خیلی ارزش داری .خیلی طول کشید تا این بسته به همسری رسید و روزی که اونجا رسید با کلی ذوق بهم زنگ زد که اون نامه رو خیلی دوست داره و نمیشه بازم براش بفرستم؟؟؟

 

قراره بعد امضای اون کاغذا اونا رو پست کنه واسم و با عجله زنگ میزنه آدرس همونی هست که من واسش نوشتم؟ و منم میگم آره از رو خط من تقلید بکن خوبه...منم اذیتش میکنم میگم چی واسم فرستادی و اونم با صدایی سرشار از خستگی میگه گلم همه جا بسته اس و من میگم نه نوشته منظورمه و اونم با لبخندش میگه اونو مگه میشه ننویسم؟و منم کلی ذوق میزنم...

عصرش میشه و میاد خونه و داریم باهم حرف میزنیم که یهو میخنده و با حالت شیطونی میگه سارا من یک عادت بدی دارم و باز میخنده! میگم چه عادت بدی ؟ من که تا حالا عادت بد ازت ندیدم...بعد میگه راستش من نمی تونم هیچی تو دلم نگه دارم! میگم خوب این که عادت خوبیه همه چی رو به من میگی ...این کجاش بده؟ غش می کنه از خنده و میگه خب بعضی وقتا بده دیگه من نمی تونم خودمو کنترل کنم دیگه! مثه الان! منم با تعجب میگم خب مگه چی شده همسری جان؟

میگه راستش من واست دو تا روسری خریدم فرستادم همراه اون کاغذا ولی نتونستم جلو خودمو بگیرم تا وقتی رسید ببینی و ذوق بکنی...دیگه از ظهر تا حالا تحمل کردم الان دیگه گفتم...

منو میگی غش کرده بودم از خنده دلم میخواست بخورمش درسته اینقده که بانمک اینا رو میگفت...

سه روز بعد از پست بهم خبر دادن که یک بسته واستون رسیده تشریف بیارین پست مرکزی و تحویل بگیرین...

 

تو پست آقاهه بسته رو باز میکنه ولی قبلش سعی میکنه بدون باز کردن بفهمه و بهش میگم اقا چند تا کاغذ هست همراه روسری ولی بازم بازش میکنن و بعد بهم تحویل میدند و منم ازشون میپرسم نمازخونه کجاست تا برم نماز بخونم...

تو نماز خونه می شینم و نامه همسری رو می خونم اونم به بدبختی...از اونجا که من انگلیسی سر هم رو نمیتونم راحت بخونم پنج دقیقه طول کشید همون چند خط رو خوندم ولی حس کردم چند صفحه بود از بس طولش دادم(اخرش این ازدواجمم منو به سمت یادگیری خوندن و نوشتن سر هم سوق نداد...موجودی عجیبم در این زمینه و حتی نمیدونم بعضی از حروف رو و از رو بقیه حروف و جملات کلمه ها رو حدس میزدم محشرم در نوع خود!!!).

 

بعد خوندن نامه پر میشم از حسای ناب و روسریا رو باز میکنم...نخی و خنکن و چیزی هستن بین شال و روسری ...یعنی مثه شال بلندن ولی عرضشونم مثه روسری زیاده و یک طرفشون هم دو تا بند داره...رنگای شادی دارن...سرم میندازم و میرم تو رویا و حس عروس بودن بهم دست میده...اون یکی رو تو دستام لمس میکنم و به صورتم میکشم... که...

که یک اقایی داد میزنه حاج خانم میخوام در نمازخونه رو ببندم و من بلند میشم نماز بخونم ...

 

بیرون اداره پست بهم زنگ میزنه که خانمی کجایی میگم کادوهات تو دستمه یک دنیا ممنون کلی بوشون کشیدم بوی تو رو میداد بازم ازین کارا بکن و اونم ذوق زده واسم میگه کلی تو دستم گرفتمشون و بوسشون کردم واسه تو و بعد فرستادمشون واست...گفتم تک تک اون بوسه ها رو قلبم حس کرده همسری گلم...

بعد میزنم تو فاز خنده که ای همسری این چه طرز نامه نوشتن بود که من کور شدم! مگه بهت نگفته بودم من خط سرهم بلد نیستم و اونم غش کرده بهم میگه من خیلی عجله داشتم معلوم نیست چی نوشتم اصلا! میگم نه خطت که خوبه من مشکل ای کیو دارم در این زمینه و کلی میخندیم...

 

شبش تو خونه روسری رو سرم میذارم و میرم پیشش و اونم میگه اووووووووووووووووووووووووو  و بعد میگه واسه من حجاب می پوشی حالا؟؟؟و می خندیم و منم بهش میگم همسری این روسری مال کجاست میگه این دوپاتای و من بهش میگم اخه این کجاش دوپاتاس ! دوپاتا که خیلی بلنده مثه این کوچیک نیست در ضمن هیچ دوپاتایی بندک نداره! ببین من دیگه از تو بهتر در مورد دوپاتا میدونم و اونم میخنده من چه میدونم در مورد مسایل زنانه!(اخه دوپاتا شال مخصوص کشور خودشونه)...

بعد بهش میگم همسری اینو چه جوری سرم کنم...این بندکاش رو چه جوری ببندم و اونم با خنده میگه من تو این مسایل اصلا سر رشته ای ندارم فقط چون تو سرت میکنی و دوست داری واست خریدم و گرنه من اصلا نمی فهمم روسری چیه که بعد انواعش رو بفهمم و منم ذوق زده میگم الهی همسری جونم ممنونتم یک دنیا و باز همسری ازم می پرسه که خوشم اومده یا نه ؟به درد ایران میخوره یا نه؟

همسری جونم ممنوتم که اینقدر تو ریزترین چیزا واست عقاید من مهمه...این واسم جزو با ارزشترین هاست که تو فقط چون من بهش اعتقاد دارم حرمت رو نگه میداری حتی تو کادوهای کوچیک و عشقولیت بهم یاد آوری میکنی که واست مهمه...

 

اینا احساسای چند روز از زندگیم بود...الان که نوشتمشون دوباره اون حسا رو دلم خواست...

خدایا شکرت شکرت و هزار بار شکرت واسه داشتن عشق ...

و خدایا به همه بندگانت از رحمتت عطا کن ...

و خدایا عشق و زندگی برای همه آمین یا رب العالمین...

تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 17:33  توسط ساراسارا  | 

سلام دوست جونیا ...

چی کار می کنین با گرمای هوا؟؟؟

اول از همه من ذوق مرگ شدم چون همسری انشالله این یکشنبه یا سه شنبه داره میاد به مدت یک هفته تا چهار هفته...یعنی چی؟ یعنی از یک هفته تا چهار هفته بسته به شرایط ایران می مونه...

زنگ زدم به عمویی اگه میشه اونم بیاد(اخه عمویی هم راه دوره و تا حالا همسری رو ندیده) اگه اونم بیاد که عالی میشه...

خب دیگه همش به فکر برنامه ریزی کارای قبل عروسی هستم که ببینم چه قدر وقت لازم داره که بتونیم حساب کتابامون و کارامون رو انجام بدیم واسه عروسی تا محدوده ی تاریخشو معین کنیم تا بعدا با آمی و ابو جان تاریخ رو قطعی کنیم انشالله.

ذوق دارممممممممممممم....

تولد همسری هم تو هفته دیگه اس و تدارک یک برنامه سورپریزانه دارم...واسه کادو نظرم رو ادکلن هست میشه پیشنهاد بدید؟ چون من به عمرم ادکلن مردانه نخریدم...

دوست دارم بوش خیلی تند نباشه چون خودم سردرد میگیرم...بوی ملایم و موندگار مردانه قیمتشم خیلی گرون نباشه چون کادوی دیگه هم دارم...کمک بدید لطفا...

 

خب دیگه دیگه امروزم روزی بود پر از بوی دود منقل جوجه کبابی واییییییییییی چه حالی داره بعدشم سیب زمینی اتیشی! تازه کلی چای کاکوتی با طعم واقعی کوهیش نوشیده باشی به علاوه دوغ تلمی محلی و نون روغنی تازه که همون موقع رو اتیش پختنش؟؟؟فقط جای همسری جونم خالی...

امروز مامان تو ماشین میگه این همسریت بیاد بریم شمارو نسبت دار کنیم گ.ش.ت. ن.س.ب.ت شمارو نگیره! یعنی من رسما مردم از خنده ازین حرف مامانم! نیست مارو تا حالا صد بار گرفتن...اخه مامانم من به این مثبتی! همسری به این آقایی چه مون هست به ما گیر بدن!

ولی بین خودمون باشه یکبار تو حرم بهمون گیر دادن! گ.ش.ت. ن.س.ب.ت نبود انتظامات حرم بودن! قربونشون نه به ما به همه ملت گیر میدن! یعنی رو کنی به هرکی یک خاطره داره ازشون! فکر کن به خاله من و همسرش هم گیر داده بودن اونوقت خاله من از حیث مذهبی بودن یک فردی هست ورای کل فامیل ما(مذهبی واقعی نه فقط ظاهر طوری که همه قبولش دارن) اونوقت دیگه من چی بگم !

ولی محض خنده واستون بگم در موارد گیر دادن گ.ش.ت. ن.س.ب.ت ریلکس باشین و قبلش حتما نسبت به یادگیری زبانی غیر فارسی حتی شده زرگری اقدام فرمایید و سپس به حکایت زیرین توجه فرمایید:

من و همسری تو زیرزمین حرم نشسته بودیم و از اونجا که همسری خیلی به اونجا ارادت داره اول از همه کلی احساسی شدیم و منم حساس دلم گرفته بود و زده بودم زیر گریه...حالا گریه نکن کی گریه بکن و باز همسری از من حساس تر دلش گرفت من اونطوری اشک میریختم هی می پرسه سارا خوبی؟چت شد؟ و از این صحبتا و بعد واسه این که من آروم بشم سرمو گرفت تو بغلش و منم ازش خواستم بذاره گریه کنم تا سبک بشم و منم در موقعیت سر به زیر چادر و نیمه نشسته های های میکردم که صداهایی می شنیدم مبنی بر اینکه ااااا این چه وضعشه و...صداها نزدیکتر شدن دو تا خانم همراه یک آقای خ.ا.د.م که با نزدیک شدنشون نصایحی از قبیل وای زشته وای فبیحه و وای چنین و چنان می نمودند مارا که چرا یک سر چادر سیاه در دست یک مرد است!

من از زیر چادر در عوالم خودم پی بردم که ای یک خبرایی هست و مظنون ما هستیم فکر کنم! که شنیدم همسری هاج و واج به انگلیسی میگه حالش خوب نیست نگران نباشید! و من اون زیر مردم از خنده وسط گریه! که اینا نیومدن احوال منو بپرسن که!

سرمو بالا آوردم و همسری همچنان توضیح میده مشکلی نیست خانمم حالش خوبه  که با صدای متعجب خ.د.ا.م کمی میفهمه ظاهرا موضوع چیز دیگه ای هست و بعد ازم میپرسه اینا چی میگن؟ بهشون بگو حالت خوب نبوده داشتم آرومت میکردم که من بهش گفتم هی هی لو ندی من ایرانیم !هیچی نگی ها و گرنه دو ساعت الافیم حداقلش اینه که دو ساعت نصیحت میشیم که در انظار عمومی همچین کار زشتی نکنیم! پس اینجا همون فارسی بلد نباشم بهتره !

و اینجا بود که بعد صحبتای من و همسری خ.د.ا.م مربوطه به توافق رسیدن که اینا فارسی حالیشون نیست چه جوری نصیحتشون کنیم که از در عربی نتونستن چون ما که بلد نبودیم بعد به همون فارسی همراه مثلا اشاره گفتن اینجا خانواده میاد میره و یعنی شما این حرکتا رو تو خونتون انجام بدین و اینا دیگه! (همون سر در دست شوهر رو میگم ها...)بعد خوش خوشان رفتن سراغ سوژه بعدی!

شما هم از این دست خاطرات چیزی دارین؟؟؟

 

راستش واسه رفع سو تفاهم ها من خودم خیلی سعی میکنم رفتارم طوری نباشه که کسی حس کمبود محبت کنه به واسطه دیدن من و همسرم ولی خدایی اون روز با اون حال من همسری هم رعایت محیط عمومی رو داشت فقط سرم رو گرفته بود باهام اروم حرف میزد همین!

دلم خیلی هواشو داره چون چند روزه زیاد صحبت نکردیم منتظرم بیاد تلافی کنیم...راستی من ویندوزم کماکان مشکل داره و نت بعد چند دقیقه اتومات قطع میشه فقط میرسم بیام اینجا جواب بدم یا قبل قطعیش چند تا وب باز کنم و سایتا رو سر بزنم واسه این تا اومدن همسری کامپیوترم بیماره اخه همسری قراره همه چیشو بازبینی کنه...

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 0:28  توسط ساراسارا  | 


سلام سلام با کلي تاخير ادامه خبر پست قبلي...
دوشنبه هفته قبل دوست جونيم بهم زنگ زد گفت از سفر اومدن(هموني که من در راستاي همسر هواداري و همسر خوبي نرفتمو ميگما!).قربون خودم برم نمي رفتما ولي همسري جونم محض دل خوش کنک يک تعارف مشهدي هم نزد(والا بچه از پررويي من مي ترسيد ها!)ولي خب گذشته از شوخي کي ميتونه يک هفته دوري چشماي قشنگ همسري جون رو تحمل کنه؟؟؟

خب حالا ادامه ماجرا هي حاشيه ميگم اصل مي مونه! دوست جونم زنگ زد بهم گفت ديشب يازده شب برگشتن و واسه عصر قراره بريم شيريني خورون!


بادا بادا مبارک بادا ...انشالله مبارک بادا
شولولولولووووووووووووووووووووووووووووووووو
اينا عکس العملاي بنده بود در راستاي اينکه پسر شيرازي کلاسمون بله دوست جوني رو گرفته بود و حالا از ذوقش قرار بود ملتو شيريني بده(الان ديگه حتما پشت دستش رو داغ ميکنه از اين کارا نکنه!)
خلاصه منم زنگ زدم همسري واسه اطلاعات و گفتم شب هم ساعت نه تا نه و نيم مثه اون شب ديگه که با بچه ها رفتيم بر مي گردم چون يکسري بچه ها خوابگاهي هستن و زود ميام...کاش نميگفتم ها!

وقتي رفتم خوابگاه ديدم بساطاي امور خوشگلي پهنه و اتو ميکشن ، صاف ميکنن(اين عروس ما اگه يک چروک جايي باشه رضايت به خروج نميده!)...بعدش ديگه اومديم بيرون ما دخترا با عروس 5 تا بوديم و پسرا با داماد 3 تا!(خب مگه چيه شيريني خورون بود ديگه)!


تو راه من ارومتر از پسرا ميرفتم اومدن گير ميدن چرا يواش ميايد منم گفتم مگه نشنيديد عروس ميبرن!والا!


قرار بود بريم طرقبه بستني بخوريم و بعدم تو يک باغ بساط پهن کنيم واسه اين رفتيم جايي که من عاشق فالوده بستني هاشم و اونجا مراسم خواستگاري برگزار کرديم و من يکبار ديگه به عنوان خواهر عروس اعلام کردم که خواهرمو به شيراز نميدم!وگرنه تو خونمون راهتون نميدم!...اونقده اونجا مراسم طول کشيد ديگه نميشد بريم باغ واسه اين رفتيم سد چاليدره در ادامه شريني خورون داماد طفلي 4 تا قايق پدالي کرايه کرد واسه نيم ساعت بعدش ما شکر خدا يک ساعت و نيم مونديم تا من به زور از آب بيرونشون آوردم!چون اين دخترا در يک اقدام ناگهاني تصميم گرفتن شب برن خونه ي خاله ي عروس خانم که شام هم با هم باشيم فقط اين وسط من نقش شلغم فداکار رو داشتم!

ديگه آوردمشون بيرون و از اونجا که محيط کاملا دو نفره بود و منم عشقولانه زنگ زدم همسري درد دل که اينا منو نگه داشتن الان ساعت نه من نميرسم بيام و اينا که همسري کلي بهم خنديد که اين اداها چيه برو خوش باش که دوستت يکبار عروس ميشه و منم جام راحته نگران نباش(الهي دلم واسش يک ذره شده بود اون لحظه ها...) بعدش به خواهري زنگ زدم که دير ميام ...


پيش اومديم به سمت شهر تا شام رو مهمون داماد تو 2*1 باشيم به پيشنهاد من(داريد منو همه چي به سليقه خواهر عروس بود ديگه!). که اونم ماشالله طول کشيد تا 11 و بعدش اومديم بيرون حالا مگه عروس -داماد دل ميکندن! هي زنگ کشي به خونه که من الان اينجام و اونجام ...بعد پسرا بهم ميگن خانم سارا شما ديرتون نشه ميخندم ميگم نه که الان 10:30 اصلا دير نشده اصلا! بعدم غر زدم اين دوره عقد چي بوده آدم بايد به دو نفر جواب بده هي روزگار!بيرون هم منتظر دو تا کبوتر عاشق حالا نيا کي بيا! نشون به اون نشون که من ساعت 11:45 رسيدم خونمون!


مامان که يکمي نگران بود ولي همسري جونم الهي کلي پرسيد خوش گذشت و اينا و عکسارو بهش دادم کلي ذوق کرد و قول داد باهم بريم اون سد واسه قايق سواري.......
اووووووووووووووووو
دوست داشتم خاطره اش ثبت بشه واسه اين با جزئيات نوشتم...


کلي برنامه هاي قشنگ قشنگ واسه تابستون دارم که داره با يک خبر خوب همراه ميشه بگيد انشالله تا بشه و بيام بگم...

کم کم به فکر کاراي عروسي هستم و بايد منتظر نظراتتون باشم چون دارم به حالت نيمه آماده باش در ميام انشالله...پس شماها هم اماده باش ديگه باشه؟؟؟

تا بعد...


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 16:59  توسط ساراسارا  | 


واسه بابایی که نه تنها بابای منه بابای خیلی ادمای دیگه اس...

صحنه یک:
تو یک شهر دوریم من هنوز مدرسه نمیرم ولی خب میفهمم چه ذوقی داره با دوچرخه بابایی دانشگاه رفتن وقتی منو سر راهش میذاره تو مهد کودک دانشگاه و ظهرا باهم بر میگردیم و همون غذای دانشگاه رو میبریم تا با مامانی بخوریم اخه بابا سعی می کنه با مامانی تا جایی که میشه صرفه جویی کنن چون با یک حقوق بورسیه دانشجویی بهتر اینه که ساده تر باشی تا بهت فشار نیاد...غذای ساده تو یک زندگی دانشجویی و سخت همراه عشق بابایی


صحنه دو:
من کوچیکم...سوم دبستان شایدم چهارم این بار تو یک شهر نیمه دور دیگه...دو تا آقای روستایی شالدار میان خونمون...ما تو اتاقیم و بعد که میخوان برن میدوییم پشت پنجره ببینیم رفتنشون رو و اینکه چی آوردن واسمون...بابا داره هدیه اون آقاهه رو پس میده و میگه نمیشه قبول کنم و بعد اصرار و انکار اون آقا ها ناراحت میرن...
من میرم سمت مامان میگم چرا بابا هدیه شون رو نگرفت اونا ناراحت شدن؟ مامانی بهم گفت اون هدیه نبود،اونا می خواستن بابات واسشون کاری بکنه و اونو واسه کاره آورده بودن که بابا گفته بود کار رو همینجوری که واسه همه انجام میده واسه اونام میده...گفتم خب چرا هدیه شون رو نگرفت ما که همیشه چیزای خوشمزه بقیه رو میگیریم...مامانی بهم گفت چون اونا از رو محبت و تشکر از باغ و زمینشون هدیه میارن ولی اینی که اینا آورده بودن واسه تشکر نبود و از بازار خریده بودن...
هنوز که هنوزه از موقعی که بزرگتر شدم و معنی اون کارو فهمیدم نمیتونم احساسمو از کار بابایی توصیف کنم حتی واسه خودم...

صحنه سه:
خیلی از اون سالا گذشته و من بزرگ شدم و دانشجویم درست مثه بابا ...با این تفاوت که من فقط دانشجویم و بابایی علاوه بر اینکه دوباره دانشجو شده کلی کار دیگه داره...یک کار تمام وقت علاوه بر اون مسئولیت یک پروژه تو جنوب و به اینا اضافه کنید کار نظارت از طرف نظام مهندسی و یک کار نیمه وقت آزاد...من حس میکنم موهای بابایی داره یکی یکی سفید میشه!

صحنه چهارم:
دختر خاله میگه از موقعی که بابات اومده همه غر میزنن گله دارن که اگه می خواد خودشو سکته بده ما هنوز آرزو داریم و ازین حرفا...شب تو خونه یکی زنگ میزنه بعد احوال پرسی بابا کلی عصبانی و ناراحته که چرا میگین 70 مورد وقتی میرم می بینم 350 مورده!چرا؟؟؟ کی این وسط کار نمی کنه کی داره دروغ می گه یا از سرش وا میکنه؟؟؟
به قول دخترخاله از بس باد هوا خوردن حالا که می خوان همون وظیفه شون رو انجام بدن فکر میکنن دارن اضافه کاری میرن...


صحنه پنجم :
تو ماشین داریم میریم مسافرت سر راه میره جایی تو یک خونه روستایی میره داخل و مثه همیشه که هر جایی میریم می پرسه فشار آب چطوره...بر میگرده نیم ساعت تو راه در حال پیدا کردن یک آقایی هست تا پیداش میکنه ، میگه چرا کاری نمیکنین؟ اینا چرا آب ندارن ؟مگه فرقی با شهریا دارن؟...بعد قطع میشه و اون آقاهه زنگ میزنه ظاهرا داره بهونه میاره که بابا بهش میگه 5-6 خوانوار هم آب نداشته باشن مثه اینه که همه ندارن چه فرقی داره و کلی واسه رد بهانه های اون آقا بهش راهکار میده و میگه فوقش شب تا صبح آب رو قطع کنین تا روز همه آب داشته باشن...

صحنه ششم:
روز پدره همه جمعیم واسه کادو دادن به باباهای گل...بابایی من مدام تلفنش زنگ میخوره یا اینجا آب نداره یا اونجا سیل اومده...یا کسی شکایت داره یا فرمانداری میگه کی برمی گردین...اینا به علاوه اینکه از صبح تا 7-8 شب خونه نیستش...

صحنه هفتم:
دارم پشت کامپیوتر اینارو تو ذهنم مرور میکنم و اینجا تایپ میکنم که اشکام دست خودم نیست...میرم پایین چهره معصوم بابایی رو ببینم که میبینم از خستگی خوابه خوابه...
فقط تو این صحنه دوباره تو دلم میگم بابایی قربونت برممممممممممممممممم

روزت مبارک

ادامه مطلب هم از روزانه هاست...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 23:39  توسط ساراسارا  |